رخ زيباي خدا
چهره دختركي معصوم است
شرم از تهمتها
وحشت خشم خدايان زمين
و سرافكندگي از شيطنتي زود گذر
عارضي چون گل سرخ
زير آشفتگي موي فرو بسته او ساخته است
آه از غيظ به كف آمده در چهره آن مرد پليد
ديدگانش شرر شيطان است
بر لبانش اما
جويباري ز دروغ
![]() |
![]() |
|
| پرده پندار می باید درید |
|
1) اجتماعی: کی عاشق کی شده؟ کی مراسم می گیرن؟ مهریهاش چقدر بود؟ جهیزیه اش چیا بود؟ آیا حامله است؟ چی زائیده؟ 2) هنری: کی با کی نسبت داره؟ کی چقدر می گیره؟ کی قراره با کی ازدواج کنه؟ کی با کی به هم زده؟ کی کجا رقصیده؟ 3) اداری: کی چقدر می گیره کی قراره مدیر بشه؟ کی با مدیر نسبت داره؟ کی با مدیر به هم زده؟ کی چی پوشیده؟ کی چی خریده؟ کی چی مالیده کی با چی آمده؟ کی بخاطر کی نیومده؟ ۵)بعد از مراسم: کی چی پوشیده بود؟ کی چی آورده بود؟ کی چرا نیومده بود؟ کی بدون دعوت آمده بود؟ کی بود که چیز مناسبی نپوشیده بود؟! ۶) ترکیبی: کی، کجا و با کی نسبت داشت که حالا داره چقدر می گیره؟ کی عاشق کی بود که حالا چرا بره با یه، کی دیگه ازدواج کنه؟ کی از کجا آورد که تونسته چی بخره؟ کی با کی به هم زده که با کی خوب شده؟ کی با کی کجا رقصیده بودن که چرا چیز مناسبی نپوشیده بودن؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 12:17 توسط سیدمجتبی بابایی |
|
|
نفت: یک ماده بد بو و گرانقیمت که زیر زمین وجود دارد و روز به روز قیمت آن بالاتر می رود. از نفت برای افزایش قدرت و به تعویق انداختن بدبختی استفاده میشود. مخلوطی از هیدروکربنهای جامد، مایع یا گاز که بخشی از آن را هگزان، هپتان و اکتان تشکیل میدهد. سه عامل هگزان، هپتان و اکتان دست به دست هم میدهند و کاری میکنند که دولت پولدار شود و ضعفهای آن دیده نشود. از نفت برای روشن کردن چراغ، خاموش کردن صدا، راه انداختن قطار با ترمز و بدون ترمز و رفتن به سفر استفاده میشود. کاربرد در جمله: « قیمت نفت به صد دلار رسید.»
محصولات نفت: از نفت محصولات مفیدی به دست می آید، مانند بنزین برای سهمیهبندی و التماس براي چند ليتر بيشتر، قیر برای آسفالت کردن دهان دیگران، اتر برای بیهوش کردن افراد و عدم احساس گذشت زمان، پارافین برای ماست مالي و در نتیجه ادامه زندگی، وازلین برای کاهش فشار میان دولت و ملت، نفتالین برای حفظ چیزهای پوسیده و موجود، د.د.ت برای جلوگیری از آسیبرساندن حشرات دشمن و رنگ پلاستیک برای پوشاندن معایب و ایجاد فضای رنگین. نفت خام: نوعی نفت که در کشورهای پیشرفته آن را میخرند و از آن محصولات نفتی تولید میکنند و به ما می فروشند ( برای این کار یک صنعت بسیار پیچیده به اسم پتروشیمی وجود دارد که در ایران هرگز سابقه نداشته است.) نفتسوز ( به شخص یا وسیلهای میگویند که نفت را می سوزاند و از بین میبرد.) نفتی( کسی که نفت را بین دیگران توزیع میکند) سفره نفتی( یک واژه در رئالیسم جادویی معاصر) نفتکش( وسیلهای که نفت را می برد و به جای آن دلار میآورد) نفتگر( یک موجود تاریخی که سالها قبل در صنعت نفت کار میکرد.) نفت خر( کسی که از ما نفت میخرد) نفتخیز( کشوری که نفت دارد، این کشورها دو نوعند، کشورهایی که هم نفت دارند و هم مردم مرفه دارند، کشورهایی که نفت دارند، اما مردم مرفهشان کم است.) گاز( یکی دیگر از موادی که نابود میکنیم.) نفت دریای خزر( نوعی نفت که ما نیازی به آن نداریم، اما دیگران به آن نیاز دارند) نفتخوار( امپریالیسم جهانی که میخواهد نفت ما را بگیرد، اما ما ترجیح میدهیم خودمان آن را از بین ببریم.) مفسدین نفتی( کسانی که قبلا نفت را در دست داشتند، و فعلا نفت را در دست ندارند و ما خوشبخت شده ایم.) شاعر در مورد نفت سروده است: نفت که رسید به 20 دلار پسته ببر، دوو بیار نفت که رسید به 30 دلار بفروش و روزنومه درآر نفت که رسید به شصت دلار سفر برو مهمون بیار نفت که رسید به 100 دلار هر شب بخور ماست و خیار |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 13:7 توسط سیدمجتبی بابایی |
|
|
زن سردش شد. چشم باز كرد. هنوز صبح نشده بود. شوهرش كنارش نخوابيده بود. از رختخواب بيرون رفت. باد پردهها را آهسته و بيصدا تكان ميداد. پرده را كنار زد. خواست در بالكن را ببندد. بوي سيگار را حس كرد. به بالكن رفت. شوهرش را ديد. در بالكن روي زمين نشسته بود و سيگاري به لب داشت. سوز سرما زن را در خود فرو برد و او مچالهتر شد. شوهر اما به حال خود نبود. در اين بيست سالي كه با او زندگي ميكرد، مردش را چنين آشفته و غمگين نديده بود. كنارش نشست. چيزي شده؟ جوابي نشنيد. با توام. سرد است بيا بريم تو. چرا پكري؟ باز پرسيد. اين بار مرد به او نگاهي كرد و بعد از مكثي گفت. ميداني فردا چه روزي است؟ نه. يك روز مثل بقيهي روزها. بيست سال پيش يادت هست. مرد گفت. زن ادامه داد. تازه با هم آشنا شده بوديم. مرد گفت. بله. سيگارش را روي زمين خاموش كرد و ادامه داد. اما بيست سال پيش، پدرت به ماجراي من و تو پي برد. مرا خواست. آره، يادم هست، دو ساعتي با هم حرف زديد و تو تصميم گرفتي با من ازدواج كني. ميداني چه گفت؟ نه. آنقدر از پيشنهاد ازدواجت شوكه شدم كه به هيچ چيز ديگري فكر نميكردم. مرد سيگار ديگري روشن كرد و گفت. به من گفت يا دخترم را بگير يا كاري ميكنم كه بيست سال آبخنك بخوري؟ و تو هم ترسيدي و با من ازدواج كردي؟ زن با خنده گفت. اما پدرت قاضي شهر بود. حتما اين كار را ميكرد. زن بلند شد. گفت من سردم است ميروم تو. به مرد نگاهي كرد و پرسيد. حالا پشيماني؟ مرد گفت. نه. زن ادامه نداد و داخل اتاق شد. مرد زيرلب ادامه داد. فردا بيست سال تمام ميشد و من آزاد ميشدم. آزادِ آزاد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 8:22 توسط سیدمجتبی بابایی |
|
|
مراسم خواستگاري در منزل عروس خانم؛ مادر داماد : ببخشين ، كبريت دارين؟ نتيجه اخلاقي: هميشه موقع خواستگاري كبريت همراهتون داشته باشيد!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 8:35 توسط سیدمجتبی بابایی |
|
|
اخیرا یک مقام عالیرتبه قضایی اعلام کرد که بهتر است زوج ها در خیابان دست همدیگر را نگیرند که طبیعتا منظور ایشان از "زوج ها" زن و شوهرها هستند والا اگر منظور زوج های غیر زن و شوهری بودند، بجای "بهتر است" گفته می شد "باید". حتی شاید در آن صورت ساختار کل جمله هم عوض می شد و به صورت قاطع تری در می آمد با چنین شروعی "اگر زوج ها در خیابان دست همدیگر را بگیرند...!".
این موضوع اندکی موجب سردرگمی زوج هایی شده که تا پیش از این عادت داشتند در هنگام قدم زدن یا عبور از خیابان دست هم را بگیرند، و هر چند که موضوع کوچکی است، اما چون تا پیش از این روزانه چند میلیون از شهروندان ایرانی به آن مبادرت می ورزیدند و از این به بعد هم محتاج به ترک آن و اصلاح رفتارهای خود در خیابان هستند؛ احساس تکلیف کردم تا یک راهنمای واجب و فوری برای زوجینی که قصد راه رفتن در خیابان را دارند بنویسم. نخندید البته بعید می دانم توصیه ای به این واضحی احتیاج به یادآوری داشته باشد. چراکه اصلا خود خنده باعث جلفی و سبکی است چه رسد در خیابان و چه برسد در کنار یک عنصر غیر همجنس. شرم آور است ولی فکرش را بکنید که دونفر غیر همجنس دارند در یک خیابان راه می روند و لبخند می زنند. وامصیبتاه! یک نفر این منظره را ببیند با خودش چه فکر می کند؟ با خودش نمی گوید این ها دارند به چی می خندند؟ به اوضاع سیاسی مملکت می خندند؟ به اوضاع اقتصادی؟ به وضعیت اجتماعی؟ به طرح های امنیتی؟ اصلا خود همین ها مستوجب تذکر و برخورد است چه برسد به اینکه خنده ها و لبخندها مشکل منکراتی هم داشته باشد که فرض بر آنست که دارد. دست همدیگر را نگیرید فراموش نکنید که اینکه شما با هم چه نسبتی دارید را روی پیشانی تان ننوشته اند. در نتیجه هیچگاه به خودتان نگویید "ما که معلومه زن و شوهریم" و به اینکه تیپتان معمولی است یا پنجاه سال سن دارید یا بچه همراهتان است و از این قبیل چیزهایی که هیچگونه سندیتی ندارند، اعتماد نکنید. آنچه که یک تذکر دهنده وظیفه شناس می بیند دو نفر از جنس مخالف است که با هیچ حفاظی دو عضو بدن همدیگر را گرفته اند و از این طریق به گسترش منکرات و ایجاد صحنه های زشت خیابانی کمک می کنند. گفتگو نکنید زبان سرمنشا تمام سوتفاهم ها و دردسرهاست. این را از عرفای خودمان مثل مولوی و سعدی گفته اند تا فیلسوفان غربی نظیر ویتگنشتاین؛ در نتیجه تا می توانید از حرف زدن در خیابان پرهیز کنید مگر اینکه گزارشگر یکی از شبکه های صدا و سیما از شما بپرسد " چرا شما و تمام آحاد شریف و همشهریان مومن در فلان مراسم شرکت خواهید کرد؟" اما مگر همیشه در آستانه راهپیمایی و انتخابات است که شما و خانواده و سایر شهروندان فهیم و مومن و خانواده هایشان قرار باشد به زوج زوج به خیابان بیایید تا به وظیفه تان عمل کنید و مگر چقدر احتمال دارد که در چنین موقعیتی از شما بخواهند حرف بزنید؟ و واقعا اگر از این قبیل استثناها بگذریم، چه لزومی دارد شما در خیابان، با همسرتان حرف بزنید؟ اصلا گیریم که حرف زدن شما با همسرتان هم هیچ اشکال شرعی و قانونی نداشته باشد اما آیا واقعا شما راضی هستید که با اشاعه این قبیل اعمال شبهه انگیز، حاشیه امنیتی برای اراذل و اوباشی که دوست دارند آزادانه با دوست غیرهمجنسشان در خیابان حرف بزنند درست کنید؟ نه. هیچکس دلش آفتابه نمی خواهد. نگاه رو به جلو آدمی که مشکل نداشته باشد و دلش تذکر و توبیخ و انتقال و تعهد و این جور چیزها نخواهد، وقتی دارد در خیابان راه می رود، جلوی پایش رانگاه می کند و بر نمی گردد خدای ناکرده بغل دستی اش را نگاه کند؛ به خصوص اگر بغل دستی اش همسرش باشد که مجبور است یک عمر نگاهش کند. اصلا به همین دلیل همینکه دو نفر که دارند در خیابان با هم قدم می زنند برگردند همدیگر را نگاه کنند، این خودش ثابت می کند با هم زن و شوهر نیستند و اینکه دونفر که با هم نسبت زن و شوهری ندارند برگردند همدیگر را، آن هم توی خیابان نگاه کنند این خودش تولید مفسده می کند و باید با آن برخورد شود. این است که به مصداق "قاچ زینو محکم چنگ بزن که اسب سواری پیشکشت"، توی خیابان بجای این جور جلف بازی ها جلوی پایتان را نگاه کنید که توی چاله نیفتید. یا بدتر از آن از توی چاله درنیایید و بلافاصله در چاه بیفتید. فاصله را حفظ کنید حتما باید همه چیز را گفت؟ کار که از محکم کاری عیب نمی کند یا اگر بکند زیاد عیب نمی کند. واقعا چه اصراری هست که دو نفر صرفا به این دلیل که زن و شوهر هستند در خیابان به هم بچسبند؟ البته منظورم از چسبیدن این است که با فاصله کمتر از نیم متر راه بروند. تمام اشکالاتی که بر دست هم را گرفتن از نظر قانون گذار و قانون بردار مترتبند، به دلایل منطقی می توانند بر این موضوع هم وارد باشند. از قدیم هم می گفتند دوری و دوستی وحالا حتی می توان گفت دوری و دوستی و امنیت اجتماعی. این است که برای استحکام مبانی دوستی، اخلاقی و امنیتی هم که شده با حفظ فاصله مطمئنه از او حرکت کنید و فقط گه گاهی زیرچشمی بپایید که یک وقت گم یا سرقت نشود؛ چرا که در این صورت نه من و نه هیچکس دیگر مسئول آن نخواهیم بود! |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 14:1 توسط سیدمجتبی بابایی |
|
|
حوا در باغ عدن قدم مي زد كه ماري به او نزديك شد و گفت : « اين سيب را بخور» حوا كه درسش را از خداوند آموخته بود امتناع كرد . مار اصرار نمود « اين سيب را بخور» تا براي همسرت زيباتر شوي.» حوا پاسخ داد : « نيازي ندارم او كه جز من كسي را ندارد .» مار خنديد :« البته كه دارد!» . حوا باور نمي كرد ! پس مار او را به بالاي تپه اي برد به كنار چاهي ! و به او گفت : « معشوقه آدم آن پايين است و آدم او را در آنجا پنهان كرده است . خوب نگاه كن » حوا به درون چاه نگريست و بازتاب تصوير زن زيبايي را در آب ديد و سپس سيبي كه مار به او پيشنهاد كرده بود را خورد و همه ما را از بهشت به جهنم زمين فرستاد . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 11:13 توسط سیدمجتبی بابایی |
|
|
قبل از سلام تاكيد و تصريح ميكنم كه مطلب زير به هيچ عنوان سياسي نيست و فقط بابت نداشتن بنزين و صف طولاني و گرما و ...نوشته شده سلام بازم تاخير و بازم عذرخواهي.... فکر میکنید در مورد چی میخواهم بنویسم ؟ ... ای ناقلاها ! از کجا فهمیدید ؟! لابد با خودتون میگید که بابايي جان ! این دیگه هوش ای کی یو سان نمیخواهد که الان تو سر سگ بزنی از سهمیهبندی بنزین میگه و بس . تو هم میخواهی از سهمیهبندی بنزین بگویی. اصلا میخواهی بگیم چه چیزهایی میگی ؟ میگی آقای برادر ! وعدههای سفرهاي این بود ؟ میخوای بگی عدالتت منو کشته ! میخوای بگی پدر آمرزیده ! من بدبخت با ماشین بدون بنزين تو خيابونا چه خاکی بر سرم کنم ؟ ميخواي بگي با اتوبوس و به روش آويزون !!! بريم بيرون؟ میخوای بگی ... خب بسه! بگذاريد یک کم هم من حرف بزنم . نه عزیز من ! من دیگه نه میخوام درباره سهمیه حرف بزنم ، نه کوپن! همه چیز را برادران و خواهران فضای مجازی گفتهاند . اگر بخوام بگم که ای عزیزان مسئول ! از صدر تا ذیل و مقدم تا متاخر ! ما مردم بدبخت چرا باید تاوان ندانم کاری شما را بدهیم؟ پالایشگاه ساختید ؟ جاده و خیابان کشیدید ؟ ماشینهای کم مصرف تولید کردید ؟ چه کار کردید ؟ حالا این شيلنگ بنزین را باید كجا بگذاريم ؟ آخه ! پیکان و آردی به جهنم ! چرا سمند و پرشیا و 405 و زانتیا صدی ده دوازده تا میسوزونه ؟ شما چه فشاری به تولید کننده ماشین آوردید برای ساخت ماشین کم مصرف ؟ چرا ده سال است که میخواید این چند صد هزار ماشین را گاز سوز کنید و نمیتونید ؟ چرا پانزده سال است میخواید چهار تا جایگاه گاز بسازید و نساختید ؟ چرا تو مصاحبه میگييد: ما « مطلع » شدیم که برخی شهرستانها جایگاه گاز ندارند ! شما مطلع شدید ؟ از کی ؟ لابد خود مردم ؟ ميشه بفرمایید این درآمد هفتاد میلیارد دلاری ( چند برابر 16 میلیارد دلار دوره خاتمی میشود؟!) را چه خاکی بر سرش کرده اید ؟ از صندوق ذخیره قرضی تان چه خبر ؟ آیا برای تحویل کپسول گاز ملت هم همین قدر عجله دارید ؟ چطور بود که مملکت با 16 میلیارد دلار در آمد پول بنزین داشت و حالا با هفتاد میلیارد دلار ندارد ؟ اگر این گوشت است، گربه کو و اگر این گربه است پس کو این گوشت هفتاد میلیاردی ؟! راستی ! یادتان می آید عید سال ۸۳ را ؟ عیدی به قشر مستضعف را چطور ؟ گران نکردن تدریجی بنزین را میگم . یادتان افتاد ؟ نه بنزین ُ بلیط ۲۰ تومانی اتوبوس ُ پول آب و برق و .. کوفت و زهرمار . بالاخره یک جا باید بزند بالا دیگر ٬ نه ؟!
زدم به صحرای کربلا ! ببخشید . می خواستم بگم که اینها را نمیگم ، چون همه را گفتهاند ، طبق معمول هم فقط برای همدیگر گفتهاند والا کو گوش شنوا !
نتیجه اخلاقی: ندارد !
اين مطلب سياسي نبود، درد دل بي بنزيني بود! |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم تیر 1386ساعت 16:53 توسط سیدمجتبی بابایی |
|
|
يكي از خبرهاي عبرت اموز، ماجراي ازدواجي بود در يکي از روستاهاي فومن ! يک داماد و 2 عروس !!! يكي به دوتا بله ، اين آقا داماد 28 ساله در راستاي اجراي سفت و محکم سنت پيامبر(لابد)، با يک تير 2 نشان زد و در يک عمل انتحاري 2 دختر 27 و 24 ساله رو به عقد خودش درآورد!! ! راستي اگه گفتيد كدوم ۲۷ ساله ، كدوم ۲۴ ساله هستند؟ (فكر كنم ۲۷ ساله اوني كه فاصله گرفته و ۲۴ ساله اوني كه از ترس چسبيده به دوماد) البته حرف و حديثهاي فراواني وجود داره که چطوري شد که اينطوري شد !!! ولي چيزي که من شنيدم به اين شکل بوده راست و دروغش به گردن راوي! عروس بزرگه ( همون 27 ساله ) با اين آقا داماد ماجرا ، گويا چند مدتي دوست بودن (عجب مگه تو روستاهام اين چيزا مده)، پس از مدتي که خانواده محترم داماد از اين ماجرا بي خبر ( به روايتي مخالف ) بودن دختر 24 ساله اي رو انتخاب مي کنن و داماد بيچاره ! !! رو بر سر 2 راهي قرار مي دن . (آخي طفلكي) پس از کش و قوس هاي فراوان و تهديد عروس بزرگه مبني بر خودکشي و ....(توجه فرماييد، توجه فرماييد بحران شوهر يابي در اينجا به عينه مشهود است) اين برادر ارجمند که زياد از اين 2 راهي بدش نمي اومد، حل مشکل رو بر عهده 2 تا عروس خانوم مي ذاره تا با هم به توافق برسند که کدومشون زن اين آقا بشه ! اون بانوان محترمه هم دو دوتا چهارتا مي كنن!! و به اين نتيجه مي رسند که ذخل اين آقاي نگون بخت را بيارن وهر دو به عقد اين آقا در ميان ... مبارک است انشاءالله !!! خداوند يك عقلي (ببخشيد) بختي به اين بانوان محترمه بدهد و يك پول گنده به ما آقايان ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 17:51 توسط سیدمجتبی بابایی |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 9:54 توسط سیدمجتبی بابایی |
|
|
طبق دستورالعمل جديد شوراي فرهنگ عمومي به رياست وزير ارشاد، مقرر شد كه "طرح راهکارهای اجرایی گسترش فرهنگ عفاف و حجاب" به نهادها و ادارههای دولتی ابلاغ شود.
هدف از این طرح یکسان سازی مبارزه با بدحجابی عنوان میشود. مطابق این دستورالعمل «کلیه ادارات موظفند که مبلمان اداری در ساختمانها را براساس حفظ حدود حریم شرعی بین کارمندان زن و مرد طراحی کنند و از به کارگیری معماری open بپرهیزند چرا که این گونه معماری موجب عدم رعایت حریم شرعی بین کارمندان میشود.» خوب تا اينجاي مطلب كه دستورالعمل هست , منم حساسيتي نسبت به الزامي بودن يا نبودن حجاب ندارم و اين يكي به من يكي مربوط نيست! اما اگه كسي متوجه ربط مبلمان اداري و آشپزخونه OPEN - ببخشيد - معماري OPEN با حجاب شد، ثواب كنه و نظرشو بنويسه. ممنون! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:34 توسط سیدمجتبی بابایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 |
|
RSS
|