تبليغاتX
پرده پندار
پرده پندار می باید درید
سلام. خودم ميدونم كه مدت‌هاست چيزي ننوشتم. البته بدقوليه. خوب اجبار که نيست ولي روزاول  هم یادمه قرارم اين نبود. البته نه اين كه چيزي براي نوشتن نباشه هاُ نه! خيلي هست از كار جديد و دوستان جديد و خوب تا سياست و انرژي هسته‌اي و فوتبال و .... پس چرا نمي‌نويسم؟ حداقل درباره حرفهاي به روز سياستمداراني مثل احمدي‌نژاد كه همه دنيا هر روز همه حرفاشو رصد مي‌كننو با هر لحن كلامش نرخ دلار و نفت رو بالا و پايين مي‌برن كه مي‌تونم بنويسم. يا درباره ايسنا همون جایی كه خاستگاه اوليه خيلي از خبرنگارا مثل من بوده و حالا به خاطر آدم‌هايي...كه ماهارو آواره كردن دیگه نیست. يا درباره ..... اما نه....يه چيز ديگه اتفاق افتاده كه منو خسته و درمونده و تنها كرده.اصلا دست و دلم ي جوري شده چجوری نميدونم...تنهايي به شدت منو در خودش زندوني كرده. آره همينه. تنها شدم تنهاي تنها. از هميشه تنهاتر. شریعتی میگه اگر تنهاترین تنها شومُ بازم خدا هست ... آره هست اما آدم‌هاي دورورم كه گاهي فكر مي‌كنم خوبن و هميشه برام مي‌مونن ولي نيستنُ چی؟

ساده گی کردمو بهم کلک زدن و منم اعتماد کردم. اعتماد بیجا و زندگیمو باختم. جوانیمو باختم به همین سادگی. حالا باید از نو که نه از صفر شروع کنم. خیلی سخته و توانشو ندارم. رمق ندارم. حسم کار نمیکنه یعنی نمیدونم باید چیکار کنم شاید یک مسافرت برام خوب باشه. آره احتمالا خوبه ولی بعدش چی؟ دوباره تنها میشم مسافرت پیشنهاد دوستامه اونا خوبن ولی جای زندگی شخصی آدمو نمیگیرن. شایدم کار خوب باشه احتمالا راه درست همینه. سرمو به کار گرم کنمو به چیزای دیگه فکر نکنم. شاید بشه شایدم نشه. باید امتحان کنم.  

 آي آدمها
آي آدمها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد!
يكنفر در آب دارد مي سپارد جان.
يك نفر دارد كه دست و پاي دائم‌ ميزند
روي اين درياي تند و تيره و سنگين كه مي‌دانيد.
آن زمان كه مست هستيد از خيال دست يابيدن به دشمن،
آن زمان كه پيش خود بيهوده پنداريد
كه گرفتستيد دست ناتواني را
تا توانايي بهتر را پديد آريد،
آن زمان كه تنگ مي بنديد
بركمرهاتان كمربند،
در چه هنگامي بگويم من؟
يك نفر در آب دارد مي‌كند بيهوده جان قربان!
آي آدمها كه بر ساحل بساط دلگشا داريد!
نان به سفره،جامه تان بر تن؛
يك نفر در آب مي‌خواند شما را.
موج سنگين را به دست خسته مي‌كوبد
باز مي‌دارد دهان با چشم از وحشت دريده
سايه‌هاتان را ز راه دور ديده
آب را بلعيده در گود كبود و هر زمان بيتابش افزون
مي‌كند زين آبها بيرون
گاه سر، گه پا.
آي آدمها!
او ز راه دور اين كهنه جهان را باز مي‌پايد،
ميزند فرياد و امّيد كمك دارد
آي آدمها كه روي ساحل آرام در كار تماشائيد!
موج مي‌كوبد به روي ساحل خاموش
پخش مي‌گردد چنان مستي به جاي افتاده بس مدهوش
ميرود نعره زنان، وين بانگ باز از دور مي‌آيد:
«آي آدمها»…
و صداي باد هر دم دلگزاتر،
در صداي باد بانگ او رهاتر
از ميان آبهاي دور و نزديك
باز در گوش اين نداها:
« آي آدمها….
شعر از زنده ياد نيما يوشيج

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 18:4  توسط سیدمجتبی بابایی |